[ فردا را به امروز می آوریم ]
  • آخرین شماره ۷۹۹
  • دوره جدید

داستان و ریشه ضرب‌المثل‌های فارسی، روزنامه شیراز نوین

از کیسه خلیفه می‌بخشد
(قسمت پایانی)


دیرزمانی نگذشت که صدای اذان صبح از مؤذن مسجد مجاور خانه جعفر برمکی به گوش رسید و عبدالملک صالح در حالی که قلبش مالامال از شادی و سرور بود خانه جعفر را ترک گفت. 
بامدادان جعفر برمکی حسب المعمول به دارالخلافه رفت و به حضور هارون الرشید بار یافت. خلیفه نظری کنجکاوانه به جعفر انداخت و گفت: «از ناصیه تو پیداست که در این صبحگاهی خبر مهمی داری.» 
جعفر گفت: «آری امیرالمومنین، شب گذشته عموی بزرگوارت عبدالملک صالح به خانه‌ام آمد و تا طلیعه صبح با یکدیگر گفتگو داشتیم.» 
هارون الرشید که نسبت به عبدالملک بی‌مهر بود با حالت غضب گفت: «این پیر سالخورده هنوز از ما دست‌بردار نیست. قطعاً توقع نابجایی داشت، اینطور نیست؟» 
جعفر با خونسردی جواب داد: «اگر ماجرای شب گذشته را به عرض برسانم امیرالمومنین خود به گذشت و بزرگواری این مرد شریف و دانشمند که به حق از سلاله بنی‌عباس است، اذعان خواهند فرمود.» آن‌گاه داستان بزم و حضور غیرمترقب عبدالملک و سایر رویدادها را تفصیلاً شرح داد. خلیفه آنچنان تحت تأثیر بیانات جعفر قرار گرفت که بی‌‌اختیار گفت: «از عمویم عبدالملک متقی و پرهیزکار بعید به نظر می‌رسید که تا این اندازه سعه صدر و جوانمردی نشان دهد. جداً از مردانگی و بزرگواری او خوشم آمد و آنچه کینه از وی در دل داشتم یکسره زایل گردید.» 
جعفر برمکی چون خلیفه را بر سر نشاط دید، به سخنانش ادامه داد و گفت: «ضمن مکالمه و گفتگو معلوم شد پیرمرد این اواخر مبلغ قابل توجهی مقروض شده است که دستور دادم قرض‌هایش را بپردازند.» 
هارون‌الرشید به شوخی گفت: «قطعاً از کیسه خودت!» 
جعفر با لبخند جواب داد: «از کیسه خلیفه بخشیدم، چه عبدالملک در واقع عموی خلیفه است و حق نبود از بنده چنین جسارتی سر بزند.» هارون‌الرشید که جعفر برمکی را چون جان شیرین دوست داشت، با تقاضایش موافقت کرد. جعفر دوباره سر بر داشت و گفت: «چون عبدالملک دستی گشاده دارد و مخارج زندگی‌اش زیاد است مبلغی هم برای تأمین آتیه وی حواله کردم.» هارون‌الرشید مجدداً به زبان شوخی و مطایبه گفت: «این مبلغ را حتماً از کیسه شخصی بخشیدی!» جعفر جواب داد: «چون از وثوق و اعتماد کامل برخوردار هستم، لذا این مبلغ را هم از کیسه خلیفه بخشیدم.» 
هارون‌الرشید لبخندی زد و گفت: «این را هم قبول دارم به شرط آنکه دیگر گشاده بازی نکرده باشی!» 
جعفر عرض کرد: «امیرالمؤمنین بهتر می‌دانند که عبدالملک مانند آفتاب لب بام است و دیر یا زود افول می‌کند. آرزو داشت که واپسین سال‌های عمر را در جوار مرقد مطهر حضرت خیر المرسلین بگذراند. وجدانم گواهی نداد که این خواهش دل رنجور و شکسته‌اش را تحقق نبخشم، به همین ملاحظه فرمان حکومت و ولایت مدینه را به نام وی صادر کردم که هم‌اکنون برای توقیع و توشیح حضرت خلیفه حاضر است.» 
هارون به خود آمد و گفت: «راست گفتی، اتفاقاً عبدالملک شایستگی این مقام را دارد و صلاح است حکومت طائف را نیز به آن اضافه کنی.» 
جعفر انگشت اطاعت بر دیده نهاده، پس از قدری تأمل عرض کرد: «ضمناً از حسن نیت و اعتماد خلیفه نسبت به خود استفاده کرده آخرین آرزویش را نیز وعده قبول دادم.» 
هارون گفت: «با این ترتیب و تمهیدی که شروع کردی قطعاً آخرین آرزویش را هم از کیسه خلیفه بخشیدی!؟» 
جعفر برمکی رندانه جواب داد: «اتفاقاً بخشش در این مورد به خصوص جز از کیسه خلیفه عملی نبود؛ زیرا عبدالملک آرزو دارد فرزندش صالح به افتخار دامادی از خلیفه امیرالمؤمنین نایل آید. من هم با استفاده از اعتماد و بزرگواری خلیفه این وصلت فرخنده را به او تبریک گفتم و حکومت مصر را نیز برای فرزندش، یعنی داماد آینده خلیفه در نظر گرفتم.» 
هارون گفت:«ای جعفر، تو در نزد من به قدری عزیز و گرامی هستی که آنچه از جانب من تقلیل و تعهد کردی همه را یکسره قبول دارم. برو از هم‌اکنون تمشیت کارهای عبدالملک را بده و او را به سوی مدینه گسیل دار.»

تاکنون نظری برای این خبر ثبت نشده است!
ثبت نظر جدید
نام و نام خانوادگی  

آدرس ایمیل    

متن نظر  

کد امنیتی