[ فردا را به امروز می آوریم ]
  • آخرین شماره ۶۸۵
  • دوره جدید

داستان و ریشه ضرب‌المثل‌های فارسی، روزنامه شیراز نوین

آب حیات نوشید


درباره کسانی که عمر طولانی کنند و روزگاری دراز در این جهان به سر برند، از باب تمثیل یا مطایبه می‌گویند فلانی آب حیات نوشیده. ولی این عبارت مثلی بیشتر در رابطه با بزرگان و دانشمندان و خدمتگزاران عالم بشریت و انسانیت که نام نیک از خود به یادگار گذاشته، زنده جاوید مانده‌اند، به کار می‌رود. این ضرب‌المثل به صور و اشکال آب حیوان و آب بقا و آب خضر و آب زندگانی و آب اسکندر نیز به کار رفته، شعرا و نویسندگان هریک به شکلی در آثار خویش آورده‌اند.
اکنون ببینیم این آب حیات چیست و از کجا سرچشمه گرفته است. 
اسکندر مقدونی پس از فتح سغد و خوارزم از یکی از معمرترین قوم شنید که در قسمت شمال آبگیری است که خورشید در آنجا فرو می‌رود و پس از آن سراسر گیتی در تاریکی است. در آن تاریکی چشمه‌ای است که به آن آب حیوان گویند، چون تن در آن بشویند گناهان بریزد و هرکس از آن بخورد نمی‌میرد. اسکندر پس از شنیدن این سخن با سپاهیانش جانب شمال را در پیش گرفت و به زمین همواری رسید که میانشان دره و نهر آبی وجود داشت. به فرمانش پلی روی دره بستند و از روی آن عبور کردند. پس از چند روز به سرزمینی رسیدند که خورشید بر آن نمی‌تابید و در تاریکی مظلم فرو رفته بود. اسکندر تمام بنه و اسباب و همراهان را در ابتدای ظلمات برجای گذاشت و با چهل نفر مصاحب و صد نفر سردار جوان و یک‌هزار و دویست نفر سربارز ورزیده خورشید چهل روزه برگرفت و داخل ظلمات شد. 
پس از آن طی مسافتی، ظلمت و تاریکی هوا و سختی و دشواری راه اسکندر و همراهان را از پیشروی باز داشت، به قسمی که هر قدر به چپ و راست می‌رفتند راه را نمی‌یافتند. اسکندر تعداد همراهان را به یک‌صد و شصت نفر تقلیل داد. 
باری اسکندر و همراهان، هجده روز تمام در ظلمت و تاریکی روی ریگ‌های بیابان پیش رفتند تا به کنار چشمه‌ای رسیدند که هوای معطر و دلپذیر داشت و آبش مانند برق می‌جهید. اسکندر احساس گرسنگی کرد و به آشپزش آندریاس دستور داد غذایی طبخ کند. آندریاس یک ماهی از ماهی‌های خشک را که همراه آورده بود، برای شستن در چشمه فرو برد. اتفاقاً ماهی زنده شد و از دست آندریاس سرید در آب چشمه فرورفت. آندریاس آن اتفاق شگفت را به هیچ‌کس نگفت و کفی از آن آب بنوشید و مقداری با خود برداشت و غذای دیگری برای اسکندر طبخ کرد. قبل از آنکه از ظلمات خارج شوند، اسکندر به همه همراهان فرمان داد ضمن حرکت، آنچه از سنگ و چوب یا هر چیز دیگری که در راه بیابند با خود بردارند. معدودی از همراهان به فرمان اسکندر اطاعت کردند، ولی اکثریت همراهان که از رنج و خستگی راه به جان آمده بودند اسکندر را دیوانه پنداشته با دست خالی از ظلمات خارج شدند. به روایت دیگر، اسکندر به همراهان گفت: «هرکس از این سنگ‌ها بردارد و هرکس برندارد بالسویه پشیمان خواهد شد.» عده‌ای از آنها سنگ را برداشتند و در خورجین اسب خود ریختند، ولی عده‌ای اصلاً برنداشتند. چون به روشنایی آفتاب رسیدند، معلوم شد که تمام آن سنگ‌ها از احجار کریمه یعنی مروارید و زمرد و جواهر بوده و همان‌طوری که اسکندر گفته بود، آنهایی که برنداشتند از ندامت و پشیمانی لب به دندان گزیده و کسانی که برداشته بودند افسوس خوردند که چرا بیشتر برنداشتند. دیرزمانی نگذشت که راز آندریاس فاش شد و به ناچار جریان چشمه حیوان و زنده شدن ماهی خشک را به اسکندر گفت. اسکندر از این پیش‌آمد سخت برآشفت و آندریاس را مورد عتاب قرار داد که چرا به موقع وی را آگاه نکرد تا از آن آب حیات بنوشد و زندگی جاودانه یابد، اما چه سود که کار از کار گذشته راه بازگشت نداشت. تنها کاری که برای اطفای نایره غضب خویش توانست بکند، این بود که فرمان داد سنگ بزرگی به گردن آندریاس بستند و او را در دریا انداختند تا حیات ابدی را که بر اثر نوشیدن به دست آورده بود با سختی و دشواری سپری کند و هیچ لذتی از زندگی جاودانه نصیبش نگردد.

تاکنون نظری برای این خبر ثبت نشده است!
ثبت نظر جدید
نام و نام خانوادگی  

آدرس ایمیل    

متن نظر  

کد امنیتی