[ فردا را به امروز می آوریم ]
  • آخرین شماره ۱۰۴۷
  • دوره جدید

کافه کتاب- فاطمه قاسمی پور، روزنامه شیراز نوین


ته چشم‌هاش انگار مرگ دست تکان می‌داد
 

رضا کاظمی، نیماژ: 1395 
دختر هر روز می‌آمد کافه. جای دِنجی می‌یافت، کوله‌اَش را می‌گذاشت زمین، چارپایه‌ای از کنارِ بار برمی‌داشت می‌آورد می‌نشست. اغلب جایش ثابت بود: پشت به درِ ورودی، رو به میزهای کافه. اول نگاهِ آدم‌ها می‌کرد، سوژه‌اش را می‌یافت، بعد تخته‌شاسی و مدادهاش را درمی‌آورد می‌گذاشت رو زانوهاش و شروع می‌کرد. نقاشی‌اَش که تمام می‌شد منتظر می‌ماند سوژه‌اَش به‌قصدِ رفتن بلند شود، تا او طرح را بِش نشان بدهد، ذوق را در چشم‌هایش ببیند. بعد، قبل از دادنِ پرتره پولی اَزَش بگیرد بیندازد تو کلاهِ لبه‌دار مردانه‌ای که پایین پایش گذاشته بود. دختر تخته‌شاسی‌اَش را رو به پیرمردی گرفته بود که چشم‌توچشمِ او، بُهت‌زده نگاهش می‌کرد. کت‌وشلواری از مد افتاده اما تمیز و اتوکشیده بَرَش بود و کلاهِ لبه‌دارِ قدیمی سرش. کلاهش هم، تای کلاهی بود که دختر پول‌هاش را توش می‌ریخت. طراحی‌اَش تمام شد. کمی بعد، پیرمرد هم از جاش برخاست، آمد ایستاد مقابلش.

 

تاکنون نظری برای این خبر ثبت نشده است!
ثبت نظر جدید
نام و نام خانوادگی  

آدرس ایمیل    

متن نظر  

کد امنیتی