[ فردا را به امروز می آوریم ]
  • آخرین شماره ۸۰۷
  • دوره جدید

سرگذشت مادر عروسک‌ها، روزنامه شیراز نوین

سال‌های دور، زمانی که کودکی خردسال بودم، عروسک هایم را در آغوش می‌گرفتم و به خانه عمویم می‌رفتم تا با «اسماعیل» بازی کنم. پسرعمویم سه سال از من کوچک‌تر بود اما بهتر از همبازی‌های دیگرم مرا درک می‌کرد. مادربزرگم وقتی شادی‌های کودکانه ما را می‌دید، لبخندی می‌زد و می‌گفت: آن‌ها با هم خوشبخت می‌شوند! 
آن روزها من مامان می‌شدم و اسماعیل بابای عروسک هایم بود، تا اینکه سرنوشت ما به یکدیگر گره خورد اما...
این‌ها بخشی از اظهارات زن جوانی است که کوله بار یأس و ناامیدی اش برای ادامه زندگی مشترک با پسرعمویش را روی میز مشاور و کارشناس اجتماعی کلانتری پنجتن مشهد گشود. وی در حالی که می‌گفت زندگی ام در آستانه نابودی قرار گرفته است، به تشریح ماجرای ازدواجش پرداخت و گفت: «اسماعیل» فقط 19سال داشت که به خواستگاری ام آمد اما خانواده عمویم سن کم اسماعیل را بهانه می‌کردند تا با این ازدواج مخالفت کنند. آن‌ها می‌گفتند «مهین» سه سال از اسماعیل بزرگ‌تر است، بنابراین ازدواجشان درست نیست. اما حقیقت ماجرا، کینه‌ها و اختلافات قدیمی بین پدر و عمویم بود. با وجود این، با پادرمیانی بزرگترهای فامیل و به ویژه مادربزرگم، من و اسماعیل سر سفره عقد نشستیم و خیلی زود زندگی مشترکمان را آغاز کردیم. اسماعیل بیکار بود و ما از نظر مالی به خانواده همسرم وابسته بودیم، به همین دلیل خانواده عمویم در همه امور زندگی مان دخالت می‌کردند. اسماعیل نیز همه تصمیم‌های زندگی مان را پس از مشورت با مادرش، می‌گرفت و بعد موضوع را به من اطلاع می‌داد و وقتی با واکنش‌های منفی من رو به رو می‌شد، فریاد می‌زد: «چون از من بزرگ‌تر هستی، تصور می‌کنی می‌توانی برای من تصمیم بگیری؟»در دومین سال زندگی با به دنیا آمدن دخترم، وضعیت مالی مان بهتر شد اما من و اسماعیل هر روز از یکدیگر دورتر می‌شدیم. دیگر همسرم همه اوقاتش را در بیرون از منزل با دوستانش سپری می‌کرد. وقتی هم با شکایت‌های من رو به رو می‌شد، کارمان به مشاجره و قهر می‌کشید و همسرم با لجبازی به کارهایش ادامه می‌داد تا اینکه تصمیم به ادامه تحصیل گرفت. حالا دیگر بهانه زیادی برای فرار از خانه داشت. این در حالی بود که نگرانی همه وجودم را تسخیر کرده بود. می‌ترسیدم او در محیط دانشگاه با دختری آشنا شود و به من خیانت کند. این بود که گوشی تلفنش را بررسی می‌کردم و مدام با او تماس می‌گرفتم تا بتوانم به راحتی کنترلش کنم. اما این سوءظن‌ها نه تنها کمکی به بهبود روابطمان نکرد، بلکه اسماعیل هر روز بیشتر از من گریزان می‌شد. این اختلاف‌ها به جایی رسید که همسرم به بهانه کار زیاد خیلی از شب‌ها را به منزل نمی‌آمد، حالا وقتی به او اعتراض می‌کنم مرا عقب افتاده خطاب می‌کند و می‌گوید دیگر نمی‌خواهم با تو زندگی کنم! شاید اگر ترس از پرداخت مهریه نبود تا به حال از یکدیگر جدا شده بودیم. واقعا نمی‌دانم چگونه آن علاقه‌های دوران کودکی به اینجا رسید.

تاکنون نظری برای این خبر ثبت نشده است!
ثبت نظر جدید
نام و نام خانوادگی  

آدرس ایمیل    

متن نظر  

کد امنیتی