[ فردا را به امروز می آوریم ]
  • آخرین شماره ۸۵۲
  • دوره جدید

ایلا نگهبان باغ‌وحش، روزنامه شیراز نوین

زهرا فردشاد دانش‌آموخته‌ی رشته‌ی مدیریت و برنامه‌ریزی آموزشی و از اعضای انجمن انگشت جادویی شیراز است. فعالیت هنری خود را در سال 1376 با گویندگی رادیو و تلوزیون فارس آغاز کرد و در سال 1383 با عضویت در انجمن داستان کودک و نوجوان شیراز به جرگه‌ی ادبیات کودک پیوست.

جایزه‌ها

نامزدی جشنواره رشد، نامزدی کتاب سال ، برگزیده‌ی هفدهمین دوره‌ی جایزه‌ی کتاب سال شهید غنی‌پور در بخش کودک،  چهار ستاره از شورای  کتاب کودک، دریافت چهار لاک‌پشت پرنده   از جوایز کتاب «ایلا نگهبان باغ‌وحش است. 
همچنین این کتاب پیش از چاپ نفر اول جایزه‌ی بین‌المللی تسنیم شد.

بیشتر بدانید

داستان ایلا، درباره‌ی بی‌رحمی جنگ و تمام نکبتی است که همراه خودش می‌آورد. ایلا، نگهبان باغ‌وحش از سیاهی و رنج جنگ می‌گوید. داستان پسربچه‌ای کوچک با تخیلی درخشان که امیدش را هیچ‌وقت از دست نمی‌دهد. با همه‌ی عشقی که به حیوانات دارد، در گیرودار جنگ برای نجات آن‌ها تلاش می‌کند.

 فشفشه و آتش‌بازی
من و پدر و مادرم در باغ‌وحش زندگی می‌کنیم. پدرم نگهبان باغ‌وحش است. دیشب، حیوان‌ها در قفس‌هایشان سروصدا می‌کردند. مادرم می‌گوید: «صداهای بلندی که از دور می‌آید آنها را ترسانده است.» پدرم می‌گوید: «شاید کوه را منفجر می‌کنند جاده بسازند.» دیشب یواشکی در گوش بابون پرنده‌ام گفتم: «بپر برو شهر سروگوش آب بده ببین چه خبر شده.» بچه‌بابون سرش را تکان داد و ویژی بال پرید. در آسمان چرخید و چرخید و دور شد. توی حیاط منتظرش ایستادم. از یک شمردم و تا به صد و بیست و سه رسیدم، ویژی روی شانه‌ام پرید و گفت: «جشن، جشن، فشفشه، بادکنک، آتیش‌بازی.» به پدرم گفتم توی شهر جشن گرفته‌اند و فشفشه هوا می‌کنند. خیلی دلم می‌خواست به شهر بروم، اما پدرم ما را نبرد. گفت: «نمی‌شه حیوان‌ها را تنها گذاشت.» فکر کنم حیوان‌ها هم مثل من دلشان می‌خواست به جشن بروند. برای همین لج کرده‌اند و از دیشب تا حالا سروصدا می‌کنند. حوصله‌ام حسابی سر رفته است. با یک سوت، بابون از توی قفسش روی شانه‌ام می‌پرد. می‌گویم: «خوش به حال بچه‌ها، از بس دیشب فشفشه دیده‌اند و خوشحالی کرده‌اند، خواب مانده‌اند. امروز هیچ‌کس برای دیدن حیوان‌ها نیامده.» دور تا دور حیاط باغ‌وحش دنبال بابونم می‌دوم و صدای موتور لنج درمی‌آورم. حسابی گرمم می‌شود و کله‌ام عرق می‌کند. طناب گردن بابون را می‌گیرم و به پدرم می‌گویم: «در اتاق رئیس رو باز می‌کنی کارتون ببینم؟» پدرم سرش را تکان می‌دهد و از زیر سایه‌ی درخت کنار توی اتاق می‌رود. کلید را از روی دیوار اتاقمان برمی‌دارد. با پدرم از چهارراه وسط باغ‌وحش به طرف اتاق رئیس می‌رویم. پرنده‌ها از توی قفسشان سروصدا می‌کنند. دکمه‌ی تلویزیون را فشار می‌دهم. تلویزیون روشن نمی‌شود. از پدرم می‌پرسم: «چرا تلویزیون روشن نمی‌شه؟» پدرم کلید لامپ را فشار می‌دهد و می‌گوید: «برق قطع شده.» بابونم ویژی روی سرم می‌نشیند و می‌گوید: «فشفشه، سوخته، پاره، سیم‌ها!» شیرها و پلنگ‌ها از گرسنگی نعره می‌کشند. بابونم از ترس توی بغلم می‌پرد. آقای رئیس امروز نیامده. پدرم می‌خواهد به او بگوید هنوز برای شیرها و پلنگ‌ها گوشت نیاورده‌اند، اما نمی‌تواند. تلفن قطع شده. پدرم سوار دوچرخه‌اش می‌شود. می‌خواهد به شهر برود خبر بیاورد. مادرم می‌گوید: «دیر نکنی، تا پیش‌ازظهر برگرد، مدرسه‌ی ایلا دیر می‌شه.» پدرم دستش را روی سرم می‌کشد. بابونم از روی کله‌ام پایین می‌پرد. پدرم نگاهش می‌کند و می‌گوید: «پسرم، این بچه‌میمون گناه داره، بفرستش بره تو قفس پیش مادرش شیر بخوره. لباس‌هات رو بپوش آماده باش، نزدیک ظهر می‌آم دنبالت می‌رسونمت مدرسه. باشه بابا؟» سر تکان می‌دهم. به لاستیک‌های دوچرخه که هی پیچ می‌خورد نگاه می‌کنم. یک تکه چوب از توی باغچه‌ی بیرون برمی‌دارم. در باغ‌وحش را می‌بندم. از کنار گیشه‌ی فروش بلیت و اتاق رئیس رد می‌شوم. چوب را بین نرده‌های قفس آهـوها فـرو می‌کنم و تند و تند مـی‌دوم. میله‌های آبی دلنگ و دلنگ صدا می‌دهند. آهوها گردنشان را بالا می‌کشند و گوش‌هایشان را تکان‌تکان می‌دهند. به قفس بعدی می‌رسم. گوزنم از صدای دلنگ‌دلنگ تا ته قفسش فرار می‌کند. می‌خندم و چوبم را از بالا توی قفسش پرت می‌کنم. مادر بابونم از قفس روبه‌رو جیغ‌جیغ می‌کند. بابون از بغلم پایین می‌پرد. دوان‌دوان توی قفس نارنجی‌اش می‌رود. به سینه‌ی مادرش می‌چسبد و تند و تند شیر می‌مکد. مادرم وسط چهارراه باغ‌وحش کنار فنس پرنده‌ها ایستاده است. فنس پرنده‌ها گردالی بزرگی است که پدرم اسمش را میدان طاووس گذاشته. فریاد می‌زنم: «مامان صبر کن. دونه‌ها رو بده من بپاشم.» توی میدان طاووس می‌دوم. سبد دانه‌ها را از دست مادرم می‌گیرم و برای پرنده‌ها دانه می‌پاشم. هر بیست‌وسه پرنده‌ی رنگارنگ دوان‌دوان خودشان را به دانه‌ها می‌رسانند و تندتند نوک می‌زنند. دانه‌ها را وسط قفسشان می‌پاشم تا دو طاووس هم دانه بخورند.

تاکنون نظری برای این خبر ثبت نشده است!
ثبت نظر جدید
نام و نام خانوادگی  

آدرس ایمیل    

متن نظر  

کد امنیتی