[ فردا را به امروز می آوریم ]
  • آخرین شماره ۷۱۰
  • دوره جدید

نوشته‌های شما، روزنامه شیراز نوین

در این شماره، سه داستان از انجمن اتل‌متل شیراز به دستمان رسیده؛ داستانی از خانم ایران‌پور و دو داستان از دو برادر دوقلو!
پیتزا علف 
یک روز چوپان داشت گوسفندان را به چرا می‌برد که گرگ به او حمله کرد. به گوسفندان هم حمله کرد. همه گوسفندان  تفنگ داشتند ولی تیراندازی آن‌ها خوب نبود. چوپان هم تفنگ داشت ولی مشکل اینجا بود که گرگ هم تفنگ داشت. همه شروع کردند به تیراندازی. گرگ گفت من تک‌تیراندازم. تیر همه تمام شد، حتی گرگ. گرگ تسلیم شد و همه شروع کردند به پرچم سفید ساختن. آخه پرچم سفید نشانه صلح و دوستی است. وقتی کار ساختن تمام شد پرچم‌ها را در هوا تکان دادند. گرگ گریه‌کنان فریاد زد: من گرسنمه! من گرسنمه! چوپان گفت: برایت حاضری سفارش داده‌ام، پیتزای علف. الان آماده می‌شود. گرگ چوپان را بغل کرد و گفت: ممنون دوست من! پیتزا به دست گرگ رسید و هرکس پی کارش رفت.
ابوالفضل قلی‌پور، ده‌ساله
آب‌پرتقال
دانشمندان روی آب آزمایش کردند. همه گفتند یک مولکول اضافه دارد. هرکس آب بخورد می‌میرد. همه باید آب‌پرتقال می‌خوردند. همه، حتی بچه‌هایی که تازه به دنیا آمده بودند. همه باید ماسک آتش‌نشانی می‌زدند. همه شروع کردند به پرتقال کاشتن، ولی یک مشکل اینجا بود؛ پرتقال‌ها دیر رشد می‌کردند و چند سال طول می‌کشید. همه هلاک آب بودند. دو دانشمند به نام شری شتره و اوری اردکه مطالعه کردند و به این نتیجه رسیدند که هوا باید به صورت طبیعی سرد شود. ولی چه چیزی می‌توانست هوا را سرد کند؟ شاید یک گردباد یا شاید تگرگ. خدا می‌دانست! همه بچه‌ها مریض شده بودند. دانشمندان گفتند که باید ماشین‌ها را کم کنیم. پلیس این موضوع را در اخبار گفت. همه ماشین‌های فرسوده باید از خیابان جمع‌آوری شوند و به صاحبان آنها قول داد که بعد از تمیز شدن هوا، به آنها ماشین نو تحویل دهد. دانشمندان در حین آزمایش، مقداری آب‌پرتقال درون آب آلوده ریختند که مشکل به کلی از بین رفت و آب تمیز شد.
یاسین قلی‌پور، ده‌ساله

پیاده‌روی شبانه
زمستان بود. پدر آراد  که دریانورد بود از سفر برایش یک جفت پوتین آبی آورد. آراد که هنوز دریا را ندیده بود، پوتین‌هایش را خیلی دوست داشت. همیشه آنها را می‌پوشید و دمپایی‌های بنفشی که هدیه تولد مادربزرگ بود را فراموش کرد.
بهار شد. پاهای آراد کم‌کم در پوتین‌ها گرمشان شد. تابستان از راه رسید. پاهای آراد به خارش افتادند و دانه‌های ریز قشنگی زدند.
آراد به یاد دمپایی‌هایش افتاد اما از آنها خبری نبود‌ که نبود. آراد آن‌قدر گشت و گشت تا گوشه انباری، زیر کوهی از وسایل ماشین پدرش پیدایشان کرد. دمپایی‌ها با پاهای آراد قهر بودند و لج آراد را درمی‌آوردند. دمپایی راست به پای چپ می‌رفت و دمپایی چپ فقط در پای راست  قرار می‌گرفت.
آراد دمپایی‌ها را شست و توی آفتاب گذاشت شاید سرعقل بیایند، اما بی‌فایده بود. باز هم هرکدام به پای مخالف می‌رفتند. 
آراد وقت خداحافظی، از رفتن پدرش ناراحت بود و عجله داشت، اما دمپایی‌ها باز هم لج کردند  و به پای آراد نرفتند.
 آراد عصبانی شد و آنها را به سمت آسمان شوت کرد. لنگه راست دمپایی افتاد توی پای ماه. ماه از دمپایی خیلی خوشش آمد و وقت پیاده‌روی شبانه، آن را به ستاره نشان داد. ستاره هم جفت دیگر دمپایی را به ماه نشان داد که برای پیاده‌روی به پا کرده بود.
ماه و ستاره همان‌طور که قدم می‌زدند، صدای آراد را شنیدند که برای دمپایی‌هایش گریه می‌کرد.
دمپایی‌ها برای آراد ناراحت شدند و از ماه و ستاره خواستند آنها را پیش آراد بفرستند. ماه و ستاره دمپایی‌ها را بوسیدند و برای آراد شوت کردند، اما آراد با گریه به خواب رفته بود.
صبح آراد از خواب بیدار شد و دمپایی‌هایش را دید. یکی ماه داشت و دیگری ستاره. از آن روز به بعد آراد دمپایی‌هایش را تابه‌تا نپوشید، چون دمپایی‌ها با او آشتی کرده بودند.
هما ایران‌پور

 

تاکنون نظری برای این خبر ثبت نشده است!
ثبت نظر جدید
نام و نام خانوادگی  

آدرس ایمیل    

متن نظر  

کد امنیتی