[ فردا را به امروز می آوریم ]
  • آخرین شماره ۷۸۰
  • دوره جدید

اکتور طلایی بر پرده نقره‌ای، روزنامه شیراز نوین

گفتگویی با آل‌پاچینو درباره همکاری‌اش با اسکورسیزی و دنیرو در فیلم «ایرلندی»

اکتور طلایی بر پرده نقره‌ای

 

شیرازنوین- سعیدرضا امیرآبادی

amirabadi_shznvn@yahoo.com

یادداشت
سینما ستاره‌هایش را می‌شمارد. هنر هفتم به خوبی بر این حقیقت آگاه است که منهای نقش‌آفرینان پرفروغش، به موجودی ایستا و افلیج تبدیل شده که باید به مدد صدای مورگان فریمن و لارنس فیشبرن از ورطه سکانس‌های مستند رهایی یابد. تفاوتی ندارد که مخاطب حرفه‌ای سینما باشید یا بسان عامی‌ها در زمره هوداران داستان‌هایی که پایان خوشی دارند، قلمداد شوید. همه ما زیر چتر نقره‌ای سینما هستیم و هنر هفتم متکی به ستاره‌های پرفروغش. گذر ایام معیار مناسبی برای محک ابرکاراکتر‌های سینماست. گروهی از آنها در مقطع کوتاهی ظهور می‌کنند و با گذشت چندین سال، داشته‌هایشان به اتمام رسیده و در میان انبوهی از نقش‌آفرینان به بایگانی سپرده می‌شوند. در این میان، نقش‌آفرینان گرانمایه‌ای هستد که گویی ذات سینما بر پایه هنر ایشان استوار شده و اکت‌هایشان در صحنه، روح سینما را جلا می‌دهد. چه کسی می‌تواند ادعا کند مارلون براندو سهم کلانی از جهان‌شمولی سینما ندارد. آیا دنیای نمایش منهای چاپلین بزرگ می‌توانست ادعای اصالت کند. سهم استیو مک کوئین و داستین‌هافمن در دوران گذار سینما تا چه اندازه است؟ به راستی اگر کلینت ایستوود افسانه‌ای به ژانر وسترن قدم نمی‌گذاشت، آیا داستان‌های غرب وحشی به یکی از پرفروغ‌ترین آثار سینمایی جهان بدل می‌شدند؟ چه کسی می‌تواند هیولای دوست نداشتنی فرانکشتاین را به اندازه رابرت دنیرو انعطاف‌پذیر و شکننده نشان دهد. سینما همیشه به ستاره‌هایش مدیون بوده و خواهد ماند، اما اندکی درنگ کنید. در میان بزرگان سینمایی، گویی کسی از قلم افتاده است؛ ستاره‌ای پرفروغ که اربابی برای تمامی ژانر‌ها به حساب می‌آید. از ملودرام تا سینمای مافیا، از داستان‌های تخیلی تا حماسی. آل‌پاچینو کبیر از درخشش فرونمی‌ماند. وقتی سناریو را از صندوق پستی‌اش برمی‌دارد، کمترین توجه را به ژانر قصه می‌کند. حتی نام عوامل و فراز و فرودهای داستانی هم در درجه چندم اهمیت قرار دارند. در پاره‌ای موارد، از نام نقش‌آفرینان مکمل هم عبور کرده است؛ چراکه به خوبی می‌‌داند سلسله توانایی‌‌هایش همه صحنه را مسحور خواهد کرد. تنها نکته قابل تأمل همانا عمق کاراکتر، ظرایف نقش، کیفیت سناریو و برندگی دیالوگ‌ها هستند. نویسنده باید یک کاراکتر کامل و درعین حال مجهز به ادبیات گفتاری را برایش تدارک دیده باشد که آل‌پاچینو آن را با توانایی‌هایش درهم آمیخته و سکانسی ماندگار بر پیشگاه پرده نقره‌ای هویدا سازد. نگاهی به افسانه مصور «وکیل مدافع شیطان» کنیم. پاچینو در نقش اهریمن دوران به هیچ چهره‌آرایی فرابشری و شاخ‌های سرخ و دمی که به شکل نیزه درآمده باشد مجهز نیست؛ بلکه با همان لباسی که شب قبل در مهمانی تولد خانوادگی‌‌اش شرکت کرده به لوکیشن آمده و جلوی دوربین می‌رود. تنها سلاح او برای نمایش دقایقی ماندگار به فن بیان، میمیک چهره و اکت‌های مختصر بدنی‌اش بازمی‌گردد. پاچینو در این فیلم واقعی‌‌ترین و دست‌‌یافتنی‌‌ترین شیطانی را که پرده نقره‌ای به خود دیده است به نمایش می‌گذارد. مگر می‌شود نام او را با تریلوژی پدرخوانده‌ها و موفقیت سهمگین آنها همراه نکرد. یک حاکم قدرتمند و کاریزماتیک مافیا با همه قدرت، جذبه و درایتش. شیوه نقش‌آفرینی وی نماد قدرت و تیزهوشی خیره‌‌کننده‌ای است که در ردایی از سکوت و رفتار موقرانه تجلی می‌یابد. حتـی در سکانس‌های پرهیاهو نیز سیر و سلوک ستایش‌آمیز از صور بصری‌ همیشه آرامش کمرنگ نشده و طنین آن بر فرم و محتوای فیلم سایه می‌افکند. آل‌پاچینو شیفته چالش‌های فردی است. او در حالی که فیلم‌نامه‌های زیادی بر میز کارش سنگینی می‌کند، به سراغ حیرت‌آورترین آنها می‌رود. نقش فردی نابینا که سالی یک بار از پیله سرد تنهایی خود بیرون خزیده و در آرزوی زندگی کردن زندگی است. پاچینو در این فیلم با اشرافی که بر قوه بیانش داشته می‌کوشد قوه بینایی‌اش را نادیده گرفته و همه توان خود را بر ادای دیالوگ‌هایی بنا نهد که تماشای چندباره آنها نیز لذت‌بخش و روح‌نواز است. او در «بی‌خوابی» کاراکتری را به تصویر می‌کشد که شرایط دوران، انحطاط را برایش به ارمغان آورده و در مرز جنون بی‌تابی می‌کند. نقش پاچینو در این فیلم خط باریکی میان سلامت عقلی و دیوانگی را به تصویر می‌کشد که بیننده را مسحور عمق و شیوه نقش‌آفرینی‌اش می‌کند. پدرخوانده سینما در آوریل ۱۹۴۰ چشم به جهان گشوده و جوایز رنگارنگی از اسکار تا گلدن‌گلوب را در ویترین افتخاراتش قرار داده است. او درباره دشوارترین کاراکترهایی که در ایفای آنان موفق بوده است می‌گوید: مایکل کورلئونه در فیلم پدرخوانده مشکل‌‌ترین نقشی بود که بازی کرده‌‌ام. من نگاهی تبهکارانه به او نداشتم؛ احساس می‌کردم قدرت او در کیفیت معماگونه ذاتش نهفته بود. با وجود اصرار‌های من برای این نقش، استودیو آن‌ را برای بازیگر دیگری در نظر گرفته بود. اما بخت با من یار بود که فورد کاپولا برای حضور من اصرار کرد. بسیاری از مردم فکر می‌کنند بین من و دنیرو در این فیلم رقابتی وجود دارد. من به خوبی می‌دانم او تحسین‌‌برانگیز است. رابرت برای من یک دوست خوب به حساب می‌آید و ما با هم نکات مشترک زیادی داریم. پاچینو بر این باور است که بازی‌کردن نوعی ایجاد توهم درونی و برونی است. او در مورد شیوه خاص نقش‌آفرینی‌هایش می‌افزاید: وقتی درمورد یک کاراکتر  زیاد بدانی، بخشی از آن درون تو رشد می‌کند و قابلیت انکارش پس از رها شدن از فیلم و داستان وجود ندارد. نمی‌دانم چقدر حق با من است، اما صادقانه می‌گویم این فکر همیشه با من بوده و به احتمال فراوان خواهد ماند. بعضی ‌وقت‌ها ما به کاری عادت می‌کنیم و دلیلش را هم نمی‌دانیم. بازی‌کـردن هــم برای من همین است. وقتی در تئاتر بازی می‌کنی، کاری می‌کنی و بی ‌اینکه دلیلش را بدانی، می‌دانی کارت در آن صحنه درست بوده است. در واقع، آن‌‌قدر خوش‌شانس بوده‌ای که لحظه را دریافته و آن اتفاق مناسب را در دل آن لحظه به وجود آورده‌ای. شب بعد و در اجرای بعدی همان کار را می‌کنی، جواب نمی‌ دهد و کارت بد از آب درمی‌‌آید. دلیلش این است که منبع الهام آن لحظه را از یاد برده‌ای و فقط لحظه را تکرار کرده‌ای. پاچینو در جایی گفته است: من از معاشرت با مردم لذت می‌برم، اما بعضی ‌وقت‌‌ها مسئولیت‌‌های حرفه‌‌ای‌‌ام باعث می‌شود از آنها دور شوم؛ مثلاً یک فیلم ممکن است آدم را ماه‌‌ها درگیر کند. وقتی هم کار تمام شد، دیگر ریتم همه‌چیز عوض شده است و باید برای پروژه بعدی مهیا شوم. در طول این سال‌ها با همه کاراکترهای نقش‌هایم درون یک کالبد واحد زندگی کرده‌ام و حضورشان را حس می‌‌کنم. وی در واپسین مصاحبه‌اش از کار کردن دوباره با رابرت دنیرو و مارتین اسکورسیزی در فیلم «ایرلندی» حرف زد؛ اثری که در سال 2019 به اکران عمومی می‌رسد.

پاچینو کت چرمی محبوبش را می‌پوشد و آماده برای مصاحبه درباره پروژه‌های مورد علاقه‌اش است. از خاطراتش از تماشای تلویزیون در زمانی که فقط ۵سال داشت حرف می‌زند و از این می‌گوید که گاهی پیش می‌آید دیالوگ‌هایش را فراموش کند.
در حال حاضر بیشتر به تلویزیون توجه می‌کنید که شامل ایفای نقش در «پاترنو» هم می‌شود. در این‌باره کمی می‌گویید؟
باید با جریان بروی. وقایع راه خودشان را می‌روند و دوباره برمی‌گردند؛ باید با آن‌ها همراه شوی. نتفلیکس تولید کننده «ایرلندی» بود. فیلمی که مارتین اسکورسیزی آن را ساخت و با رابرت دنیرو در آن هم‌بازی بودیم. این فیلم را با آزادی زیاد در نیویورک ساختیم. به این فکر می‌کردم که چطور فیلم می‌سازیم. من ۸ یا ۹ماه در این فیلم بودم. مثل فیلم‌های دیگر بود، تنها فرقش این بود که تولید کننده یک شبکه استریم بود.
کار کردن دوباره با دنیرو یا اسکورسیزی چه حالی داشت؟
بازی کردن دوباره با دنیرو عالی بود. عاشق رابرت هستم. خیلی وقت است که او را می‌شناسم. کار کردن با آنهایی که بهشان اعتماد داری و می‌شناسیشان عالی است. و البته، مارتین اسکورسیزی هم یک استاد است و مایه افتخار بود که با او کار کنم.
بازی در نقش چهره بحث‌برانگیزی مثل جو پاترنو چطور بود؟
خب این یک فرصت بود که بخواهی نقش یک شخصیت تراژیک را بازی کنی؛ کسی که همه چیز را کنار گذاشته و باید در دنیایی که خودش در آن است با همه آنچه رخ داده یک جوری کنار بیاید. شرکت اچ بی او به سراغ من آمد. من با آنها ارتباط داشتم و برایشان فیلم بازی کرده بودم. آنها فکر کردند این نقش چیزی است که من ازش خوشم بیاید و بخواهم آن را بازی کنم. پنج سال پیش بود. با همین پروژه‌ها تا نهایت جلو می‌روی، چندین فیلم‌نامه هست و بعد سعی می‌کنی آن را که درست است انتخاب کنی و برای ساخت آن جلو بروی. زمان می‌برد. فکر نمی‌کردم بخواهیم آن را بسازیم. من با بری لوینسون که خیلی هم نزدیک هستم، برای این فیلم صحبت کردم. او فیلم‌نامه را نوشت و ایده‌ها شروع به جریان یافتن کردند. ما به اچ‌بی‌او رفتیم و آنها گفتند بیایید شروع کنیم.
بچه‌های شما چطور با شهرت شما کنار آمدند و در برابر چشم مردم رشد کردند؟
روی یک شیب لغزنده راه می‌روی. به یاد می‌آورم زمانی به دخترم گفتم: «داری به یک کلاس بازیگری می‌روی. یک کاری با نام خانوادگی‌ات بکن یک جور دیگر تلفظش کن یا یک کاری باهاش بکن (می‌خندد) این یک تمرکز روی اسم است. بچه‌های من بارها و بارها با این مسائل روبه‌رو شدند. می‌دانند با به چیزهایی دسترسی دارند که به صورت عادی نمی‌توانستد به آن برسند. آنها شروع کردند به آزمایش‌ها و گفتارهایی که همه بچه‌ها درگیرش می‌شوند. به نظر من آنها خیلی نرمال هستند.
آیا اولین باری که در یک سینما بودید را به خاطر می‌آورید؟
من حتی به یاد می‌آورم که مادرم مرا به سینما می‌برد. من فقط ۵سال داشتم. یادم می‌آید مادرم مرا برای تماشای «آخر هفته از دست رفته» با بازی ری میلاند برده بود. او کار می‌کرد و می‌خواست با بچه‌اش وقت بگذراند و دلش می‌خواست فیلم هم ببیند. من آن فیلم را دیدم و خیلی تحت تأثیر آن قرار گرفتم. درباره همه فیلم‌های که با مادرم رفتم همین‌طور بود. ما تلویزیون نداشتیم، بنابراین بیشتر به تماشای سینما می‌رفتیم. دوست داشتم وقتی به خانه برمی‌گردم همه چیزهایی را که دیده بودم دوباره تکرار کنم. همه آن نقش‌ها را دوباره اجرا می‌کردم. از همان زمان می‌توانستم این کار را انجام بدهم. اما در آن زمان، به یاد می‌آورم که نقش ری میلاند را بازی می‌کردم. عاشق آن سکانس بودم که او شروع می‌کرد خانه را به هم بریزد. بارها آن صحنه را برای اطرافیان و بستگان اجرا کردم. آنها هم می‌گفتند «سانی، سکانس «آخر هفته گم شده» را بازی کن.»
هیچ‌وقت شده دیالوگ‌های خودتان را روی صحنه فراموش کنید؟
شاید ۳۰بار (می‌خندد). یک مثال برایتان می‌زنم. در دوره شکسپیر، ۸ یا ۱۰خط دیالوگ به بازیگران می‌دادند که حفظ کنند که اگر دیالوگ خودشان یادشان رفت از آنها استفاده کنند. من داشتم نمایشی از شکسپیر را بازی می‌کردم. باید چند تا کار می‌کردم. به سراغ یک نفر رفتم و گفتم «سرور من فلان و فلان...» من داشتم ژولیوس سزار را بازی می‌کردم. وقتی داشتم این را می‌گفتم می دانستم که دارم دیالوگ‌های «هملت» را بیان می‌کنم. فکر کردم خب، حالا باید چه کار کنم؟ فهمیدم مهم نبود، زیرا مخاطبان متوجه نشدند من چه گفتم. بنابراین همه چیز خوب پیش رفت. من به روش خودم کارم را انجام می‌دهم و با یک گفتگوی دوجانبه یا هر کار دیگری آن را پیش می‌برم. بازیگری وقتی روی صحنه هستی خیلی عجیب است. بسیار متفاوت و زنده است. «بوفالوی آمریکایی» را یک سال و نیم بازی کردم. روی صحنه می‌رفتم. بعد از اینکه یک سال این کارها را انجام می‌دادم یک شب روی صحنه رفتم و نمی‌توانستم خط اول را بیان کنم و این یک خط عالی‌ست، اما من نمی‌توانستم به خاطرش بیاورم و حالا می‌توانی تصور کنی که هم‌بازی‌های من آنجا ایستاده بودند و داشتند مرا تماشا می‌کردند؟ و من هم داشتم به آنها نگاه می‌کردم. خب باید چه کار کنی؟ شروع به بداهه‌سازی می‌کنی. نمی‌دانی چه کار کنی، فقط شروع می‌کنی به وراجی کردن.
درباره نقاط اوج و فرود کاری‌تان چه نظری دارید؟
هر روز و همیشه نقاط اوج و فرود وجود دارد. اصلاً نمی‌خواهم به هیچ‌کدامشان فکر کنم. هر دو تای آنها نارحت کننده هستند، باور کنید (می‌خندد).

 

تاکنون نظری برای این خبر ثبت نشده است!
ثبت نظر جدید
نام و نام خانوادگی  

آدرس ایمیل    

متن نظر  

کد امنیتی