[ فردا را به امروز می آوریم ]
  • آخرین شماره ۱۰۵۰
  • دوره جدید

آواز داوود، روزنامه شیراز نوین

قاسم شکری؛ چشمه: 1394
«چنارِ ديلاقُ و پيرِ خانه‌ ما، درخت لوبيای سحرآميزی است كه بر شاخ و برگش، قلعه‌ گرازهاست. ماده گرازِ لاسی، همراه با توله‌هاش آن بالا لانه كرده و خرناسه‌هاشان خواب و خوراك از من گرفته. پای درخت، پر شده از موی سياه تنش. و توله‌هاش، شب تا صبح چه شيهه‌ها كه نمی‌كشند. كسی باور نمی‌كند كه من صدای آن‌ها را از بالای درخت شنيده‌ام جز خواهرم ناهید. تنها اوست كه پای حرف‌هايم می‌نشيند و موقع شنيدن ريشخندم نمی‌كند. اصلاً خود او بود كه اول بار، انبوهی موی سياه ضخيم را به بلندای چند بند انگشت، همراه با تپاله‌هايی بدبو، پای درخت چنار ديد. ماجرا را كه به دیگران گفتيم مسخره‌مان كردند و گفتند خيالاتی شده‌ايم: «گراز؟ توی اين شهر، آن هم بالای درخت؟!»
حتا مادربزرگ هم با آن كله‌ گَرش مسخره‌ام كرد؛ و پدربزرگ كه اين اواخر عادت كرده تكه‌ای روزنامه مچاله كند و درون حفره چشمانش، ميان آن جمجمه رنگ‌ورورفته‌ صدوبيست‌ساله فرو كند...

تاکنون نظری برای این خبر ثبت نشده است!
ثبت نظر جدید
نام و نام خانوادگی  

آدرس ایمیل    

متن نظر  

کد امنیتی