[ فردا را به امروز می آوریم ]
  • آخرین شماره ۷۳۰
  • دوره جدید

مادامی که با هنر درمی‌آمیزید هرگز تنها نخواهید ماند، روزنامه شیراز نوین

گروه فرهنگ و هنر- سعیدرضا امیرآبادی، امین افشار
همه چیز از پلاک 75 شروع شد. جایی که فرم به دلیل ارزش‌های بصری چشم‌نواز دیگر بندگی محتوا را نمی‌پذیرد و به تنهایی در پی حکم‌فرمایی در ذهن مخاطب است. چه هماورد دلپذیری میان درون‌مایه و ارزش‌های عریان‌شده مستولی گشته است. پس از عبور از محله‌ای که هنوز در مسیر مدرنیسم غاصب مقاومت می‌کند، به سرایی می‌رسیم که ادعای اصالت‌های ایران را در سال‌های نه چندان دور در خود می‌پروراند. حیاطی را تصور کنید که از طبیعت بکر سرشار است و در حوض میانی آن لاک‌پشت‌ها آزادانه غوطه‌ورند. سرود موزون گیاهان چشم را می‌نوازد و از قدمت نیمکت چوبی پیداست که از خاطره‌ها سرشار است. هنرجوی جوانی بر تاب نشسته و چشم در کرانه‌های فضا دوخته است. به همه فضایل فوق، احجامی از طبیعت بی‌جان را اضافه کنید که در پناه دستان هنرمندی به مخلوقاتی سترگ بدل گشته‌اند. هر یک از تندیس‌ها ماجرایی دارند و روایتی. برای هر یک از آنها می‌توان دقایق زیادی را صرف کرد تا از سرگذشت میلادشان مطلع شوی. اینجا آوردگاه فرم و محتواست. فرم‌ها نشان از تبحر فیزیکی استاد دارند و محتوا تکامل اندیشه او را زمزمه می‌کند. در نگاه اول مسحور زاویه‌های تند و انحناهای بافت می‌شوی. اما پس از شنیدن سرگذشت دگردیسی، به احترام همه توانایی‌هایی که تخیل را به ماده تبدیل می‌کنند، تمام قد خواهی ایستاد. صحن دلربای حیاط سرشار از تندیس‌هایی است که تو را می‌نگرند. گاهی جسورانه و گه‌گاه زیرچشمی. حضور در آتلیه هنرمند به مراتب دشوارتر از حیاط است. فضایی مستطیل‌وار که در آن سبک‌ها و ایسم‌های متنوع فکری بی‌محابا در کنار یکدیگر قرار گرفته اند. اینجا آوردگاه بُعد سوم است. مردی که تخیل را در آتلیه کوچک خویش از دنیای مجاز بیرون کشیده و محتوای عینی به آن بخشیده است. در گوشه آتلیه پرده‌ای آویزان است که ردپای گچ و گل و خاک و سنگ و براده چوب بر قامت افراشته‌اش سنگینی می‌کند. هیچگاه دعوت به تماشای پشت پرده نمی‌شویم. شاید آنجا همان خلوتگاه دمیدن احساس در جسم بی‌جان باشد. مکانی که حجم‌ها تراش می‌خورند و از دل آنها تندیس حافظ و سعدی و عقاب ایرانی بیرون می‌آید. گفت‌وگو با خالق تندیس‌های مانا فرصت مغتنمی برای روزنامه‌نگار است تا از پیرایه‌های پیرامون خلاصی یابد و به بهانه گفت‌وگو با استاد، از سرنوشت حجم‌های بی‌جان آگاهی یابد. شاید هماوردی فرم و محتوا بارزترین خصیصه آثار استاد هدایت‌الله یوسفی در مقام یکی از بزرگ‌ترین تندیسگران معاصر باشد؛ چرا که ترکیب فرم و محتوا به دستاوردی جهان‌شمول و مخاطب‌پسند تبدیل گشته و همه اقشار مخاطبان را از عامیانه‌ترین مردم تا ژرف‌اندیش‌ترین خواص، به منظور رمزگشایی اهداف هنرمند به اندیشیدن وا می‌دارد. و چه خوب است این دعوت به اندیشیدن... 
بیایید به سال‌های دور بازگردیم؛ زمانی که اولین جرقه‌های علاقه‌مندی به هنر مجسمه‌سازی در وجود شما شکل گرفت. چگونه از بین هنرهای مختلف، به مجسمه‌سازی علاقه‌مند شدید؟
در سال‌های کودکی هیچ کس اطراف من نبود که به هنر مجسمه‌سازی مشغول باشد. اولین جرقه‌ای که در ذهنم زده شد به دورانی بازمی‌گردد که در کلاس پنجم ابتدایی تحصیل می‌کردم. یک روز انبردستی را در گل فرو کردم و قالب منفی آن را درآورد. نمی‌دانم چطور به ذهنم خطور کرد که می‌توانم آن را با سرب داغ پر کنم. خوشبختانه چون قالب گلی خیس بود، سرب داغ به درون چشمانم تراوش نکرد. وقتی سرب سرد شد، متوجه شدم که یک انبردست بسیار زیبا از جنس سرب ساخته شده است. پس از این اتفاق دریافتم که چیزی درونم هست و میل به تجلی یافتن و رهاشدن دارد. این روند ادامه داشت تا در سال‌های ابتدایی دبیرستان، گچ‌های تخته‌سیاه توجه من را به خود جلب کرد. قالب گچ‌ها را با سوزن ته‌گرد تراش می‌دادم و با آنها تندیس‌های ابن سینا، سعدی و حافظ را می‌تراشیدم. البته اینها را کسی به من یاد نمی‌داد و مشوقی هم نداشتم. آن زمان درس کاردستی هم داشتیم و معلم وقتی مرا صدا می‌زد تا طرحم را به او نشان دهم، گچ تراشیده را که به شکل تندیس درآمده بود، با ترس به معلم نشان می‌دادم و او از کار من استقبال می‌کرد. سال‌ها گذشت و هر روز به وجود احساسی در درونم که تمایل به مجسمه‌سازی داشت، بیشتر پی می‌بردم. در تنهایی خودم مجسمه‌های زیادی درست می‌کردم و کسی هم از آن اطلاعی نداشت. به همین دلیل تصمیم گرفتم کار مجسمه‌سازی را از ابتدا و به صورت پایه‌ای شروع کنم. به همین دلیل به یک کارگاه مجسمه‌سازی در خیابان سعدی رفتم که در آنجا کار حجم و نقش برجسته را انجام داده و آثار تخت جمشید را کپی‌برداری می‌کردند. به استاد کارگاه گفتم من شیفته مجسمه‌سازی هستم و می‌خواهم آن را به صورت اصولی بیاموزم. استاد کارگاه از من تعدادی نمونه کار خواست و وقتی عکس کارهایم را به او نشان دادم، استاد پس از چند دقیقه خیره‌شدن به تصاویر، گفت: استاد شما باید به جای من بیایید و علاقه‌مندان را آموزش دهید. در آن دوران آثار سوررئال به تازگی به بازار ایران آمده بود و قشر زیادی از جامعه با آن ارتباط برقرار نمی‌کردند. یادم هست که در آن دوران تندیسی به نام «تفاهم» ساخته بودم که دو پیکر زن و مرد را با یک سر مشترک به تصویر می‌کشید. متأسفانه به دلیل محدودیت‌ها و ترسی که از ساواک وجود داشت، اجازه نمایش و فروش کار من را ندادند. در طول این دوران بسیاری از روزها می‌شد که پانزده ساعت در زمینه مجسمه‌سازی کار می‌کردم. اما علی‌رغم تشویق‌های اطرافیان، جرئت برپاکردن نمایشگاه را نداشتم. تا اینکه در سال 72 اولین نمایشگاه را برپا کردم. 
شما به عنوان یک استاد مجسمه‌ساز ابتدا مخلوق خود را در ذهن تجسم می‌کنید و سپس به سراغ انتخاب ماده خام می‌روید، یا با دیدن یک ماده خام، مخلوق مورد نظر را با نگاهی کارشناسانه در آن مشاهده می‌کنید؟ 
به طور کلی همه انسان‌ها تحت تأثیر محیط خود هستند. به همین ترتیب چنانچه من به عنوان یک مجسمه‌ساز تحت تأثیر مسئله قرار گرفته یا از آن آزرده شوم، تمام توانم را به کار می‌گیرم تا آن را مجسم کرده و در ذهنم شکل و فرم دهم. اصولاً مجسمه‌سازی با هنرهایی نظیر نویسندگی و شاعری و نقاشی تفاوت‌های زیادی دارد. به همین دلیل مجسمه‌ساز باید ابتدا تمام قوای ذهنی خویش را به کار گیرد تا آن را طراحی کرده و سپس روی ماده پیاده‌سازی کند. این دیگر برایم عادت شده که یک کاغذ و قلم کنار بسترم بگذارم و مواردی را که به ذهنم خطور می‌کند، در حد اتودهای اولیه پیاده‌سازی کنم و در بامداد نقش آنها را از درون ماده استخراج کنم. البته در قسمت دیگری از کار هم هست که پرتره یا سفارشی از سوی علاقه‌مندان را قالب‌گیری می‌کنید و آن را اجرا می‌کنید. با این همه در طول این سال‌ها همواره کوشیده‌ام از تخیلم استفاده کنم و مجسمه‌هایی از رنج‌های خود و دیگران بسازم. همواره تلاش می‌کنم از کنار مواردی که دیگران به سادگی از آنها می‌گذرند، عبور نکنم. خوشبختانه سوژه هم در جامعه ما بسیار زیاد است. برای مثال من توانسته ام به بسیاری از اشعار زیبای باباطاهر و خیام و اسطوره‌های ایرانی عینیت ببخشم. ما فرهنگی بسیار غنی و ماندگار داریم که سوژه‌های نابی را در اختیار هنرمندان قرار می‌دهد. 
در مورد سبک کارهایتان برایمان بگویید. به نظر می‌رسد بیشتر آثارتان حال و هوای خاص و در عین حال مشابهی را دنبال می‌کنند. آیا خودتان به داشتن سبک برای هنرمند در قالب کلیشه‌های امروزی اعتقاد دارید یا سبک‌ها را زندان هنرمندان می‌دانید؟
تفاوت کار من با دیگران در این است که در چارچوب سبک‌ها خود را محدود نمی‌کنم. به طور کلی این هنرمند نیست که سبک را می‌سازد، بلکه منتقدان هستند که پس از تماشای آثار در نمایشگاه‌ها عناوینی به آن می‌دهند. این عنوان با گذشت زمان به عنوان سبک هنرمند شناخته می‌شود. هرگز پیکاسو نگفت من می‌خواهم کوبیسم را بسازم و این نامی بود که از سوی منتقدان و صاحب‌نظران به آثار او اعطا شد. به همین دلیل است که من پیرو سبک‌های رایج نیستم و تا آنجایی که مواد و متریال اجازه می‌دهند، درونشان نفوذ می‌کنم. 
با چه موادی کار می‌کنید و داستان متریال جدیدی که به عنوان ماده خام برای اولین بار در ایران ابداع کرده‌اید، چیست؟
معمولاً از سنگ، گچ، گل، سیمان و فایبرگلاس در کارهایم استفاده می‌کنم. ماده جدیدی که در مجسمه‌سازی از آن استفاده کردم، بتون‌های سبک متخلخل است که برای اولین بار در ایران از آنها استفاده شد و در موزه‌های هنر معاصر تهران باعث شگفتی مردم و هنرمندان گردید و تندیس طلایی و لوح تقدیر را برایم به ارمغان آورد. این ماده سبک و قابل تراش است. بسیاری از ساختمان‌ها نظیر دانشگاه آزاد شیراز را با همین بلوک‌ها ساخته‌اند و سازنده آنها هم اطلاع نداشت که این ماده برای مجسمه‌سازی مناسب است. 
از چه ابزارهایی برای خلق این تندیس‌های زیبا استفاده می‌کنید؟ با توجه به استفاده از متریال متنوع، قاعدتاً باید مهارت استفاده از ابزارهای مختلف را به‌خوبی فرا گرفته باشید.
برای هر ماده خامی با توجه به سطح پایداری و ضریب انعطاف‌پذیری آن، از ابزارهایی نظیر وسایل سنگ‌تراشی، گچ‌بری و ابزار نجاری استفاده می‌کنم.
مواد خام مورد علاقه خودتان چیست؟
برای من سنگ یک ماده خام دوست‌داشتنی و ایدئال است. به طور مثال این عقاب نیمه‌تمام را از سنگ ساخته‌ام. اما متأسفانه ما سنگ‌های خوب و باکیفیت در دسترس نداریم و بسیاری از آنها صادر می‌شوند. در سنگ‌های مرمر ایران رگه زیاد است و اکسید آهن موجود در آن باعث ناپایداری آنها می‌شود. اما یکی از بهترین مواد خام سنگ‌های مرمریت است که تندیس‌های سعدی شیراز و فردوسی با این سنگ توسط استاد صدیقی ساخته شده است. مرمریت‌های بدون رگه برای مجسمه‌سازی بسیار مناسب هستند. 
با نگاهی به بناهایی نظیر تخت جمشید درمی‌یابیم که در کشور ما هنر مجسمه‌سازی دارای پیشینه ماندگار و بسیار غنی است. به نظر می‌رسد در طول تاریخ به جای رشد و تکامل این هنر، شاهد توقف‌ها و قحط‌الرجال‌هایی بوده‌ایم. شما دلیل این مسئله را چگونه ارزیابی می‌کنید؟ آیا بسط مدرنیته در این فرآیند مقصر بوده است؟
شرایط به گونه‌ای شده که حتی زرتشتیان هم با مجسمه‌ها ارتباط برقرار نمی‌کنند. چندی پیش تندیس زرتشت را ساخته بودم و وقتی آن را به زرتشتیان نشان دادم، از پذیرش آن سر باز زدند. تا قبل از مشروطیت دیدگاه خوبی نسبت به این هنر وجود نداشت و پس از این دوران استاد ابوالحسن صدیقی بود که برای تحصیل در حوزه مجسمه‌سازی راهی ایتالیا شد و پس از بازگشت دانشکده مجسمه‌سازی را بنا کرد. توجه داشته باشیم که مجسمه‌سازی به نوعی یادمان‌پروری است. این یک تفکر ماقبل اسلام و جاهلانه است که بخواهیم به هنر رفیع مجسمه‌سازی همانند اعراب زمان جاهلیت به شکل بت‌پرستی نگاه کنیم. انسان امروز صاحب شعور و معرفت شده و می‌داند که اشیاء ارزش پرستیدن ندارند. مسئولان باید توجه داشته باشند که هنرهای زیبایی نظیر نقاشی به دلیل فرسایش‌های جَوی مهمان مدت کوتاهی هستند و به جای آنها می‌توان از آثار مانایی استفاده کرد که به عنوان نمادی برای دوره ما شناخته شوند. همانطور که امروزه ما با آثار دوران هخامنشی و زندیه روبه‌رو هستیم، باید برای آیندگان نیز یادگار مانایی از دوره خویش به جا بگذاریم. مشکل اینجاست که بسیاری از اساتید و دانشجویان معماری و مهندسی درباره حجم‌ها مطالعه کافی ندارند. من در حد توانی که داشتم تلاش کرده‌ام آنها را با ماهیت کلی حجم‌ها و سایر مؤلفه‌های هنری که طیف وسیعی از آنها در هنر مجسمه‌سازی به‌کارگرفته می‌شوند، آشنا کنم و خوشبختانه در آموزشگاه‌های عالی و دانشگاه‌ها توانسته‌ام مثمرثمر واقع شوم.
با نگاهی به آثار شما این تصور تداعی می‌شود که هنرمند توانسته به مدرنیته افسار بزند. با این اوصاف همانند معدودی از هنرمندان توانسته‌اید با این مسئله ارتباط برقرار کرده و از آن بهره‌برداری کنید؟ در این‌باره برایمان توضیح دهید.
انسان یک موجود اجتماع‌گراست و همواره از محیط تأثیرپذیر بوده است. من به عنوان یک مجسمه‌ساز چنانچه در آلمان یا ایتالیا زندگی می‌کردم، سبک و سیاق آثارم به گونه دیگری بود و تحت تأثیر شرایط آنجا فعالیت داشتم. اما هنر هنرمند در این می‌تواند باشد که برداشت‌هایش را از محیط پیرامون از حالت رئال خام خارج کرده و آنها را به سمت اکسپرسیونیسم، مدرن و پست‌مدرن هدایت کند. اما تجربه نشان داده است که بینندگان ما با همه سبک‌ها از جمله سوررئال به‌خوبی ارتباط برقرار نمی‌کنند. در نمایشگاه‌ها متوجه شده‌ام که مخاطبان به سراغ آثاری می‌روند که درک آنها ساده‌تر باشد. البته معمولاً به کارهایم عنوان نمی‌دهم تا تماشاگر بنا بر میل خود از آنها معانی دلخواهش را استخراج کرده و از آنها لذت ببرد. موهبت این رویه این است که در پاره‌ای از موارد، برداشت تماشاگران برای من به سوژه‌ای جالب‌توجه تبدیل می‌شود. اما به طور کلی هنر نباید تفسیر شود؛ بلکه آنقدر توانمند است که راه خود را در میان افراد مختلف با سطوح تفکراتی مختلف باز کند. 
چرا به رنگ‌آمیزی آثارتان علاقه‌ای ندارید؟
بعضی از مجسمه‌ها را رنگ کردم. اما پس از اتمام کار متوجه شدم نیازی به این کار وجود ندارد و به خوبی می‌تواند در نورهای مختلف محیطی، تغییرات زیبایی داشته باشد. البته از آنجایی که سطوح بیشتر آنها تخلل دارد، به راحتی نور را جذب می‌کنند و سایه‌روشن در آنها دیده می‌شود.
هنگامی که مشغول کار هستید به چه چیزی فکر می‌کنید؟
به هیچ چیز. در حین کار گویی از زمین و زمان کنده می‌شوم. در زمان کار در پناه موسیقی سه‌تار استاد عبادی ذهنم رها شده و به پرواز درمی‌آید. یکی از خاصیت‌های هنر این است که اطرافیان خود را در زیبایی‌هایش غرق می‌کند. هنر مکمل زندگی است و پروردگار آن را تنها نزد انسان گذاشته است. حیوانات هر چه دارند از غریزه است. برای وارد شدن به وادی هنر، ژن و اکتساب نقش مکمل یکدیگر را ایفا می‌کنند و هیچ‌یک به تنهایی کارساز نیست. 
در مقام یک هنرمند، وقتی در خیابان‌های شهر قدم می‌زنید، عکس‌العمل درونی و برونی شما در مواجهه با مضامین زشت و آلوده شهری و اجتماعی چیست؟
بلافاصله به منزل بازمی‌گردم و آن صحنه را بازسازی می‌کنم. بارها شده که کارتن‌خواب‌ها، کودکان کار و به طور کلی آسیب‌های اجتماعی را در مجسمه‌هایم به تصویر کشیده‌ام و با اعتراضاتی هم روبه‌رو شده‌ام. اما به یاد داشته باشیم که همه آنها ریشه در واقعیت دارند. 
شما تنها به انعکاس مسائل روزمره و اجتماعی اعتقاد دارید یا در یک نگاه کلان‌تر خود را ملزم به اصلاح امور در ابعاد هنری می‌دانید؟
وظیفه و کار هنرمند در زمینه‌های گوناگون همانا ارتقای جامعه هست. بارها پیش آمده که تعدادی از جوانان پس از مشاهده کارهایم به هنر مجسمه‌سازی علاقه‌مند شده‌اند. و کمتر آلوده آسیب‌های اجتماعی می‌شوند. گاهی به شاگردهایم می‌گویم خود را از این گوشی‌های موبایل جدا کنید و به محیط اطراف نگاه کنید. 
ظاهراً ارتباط شما با هنرجویان و شاگردهایتان بسیار نزدیک است و نه‌تنها به عنوان یک استاد، بلکه در جایگاه مشاور نیز آنها را راهنمایی می‌کنید. در این‌باره بیشتر توضیح دهید.
همواره تلاش کرده‌ام شاگردانم مرا مثل دوست خود ببینند و مشکلاتشان را در میان بگذارند. آنها نیز به من اطمینان می‌کنند و برای کسب راهنمایی، ناگفته‌هایشان را بیان می‌کنند. پس از گذشت سال‌های تدریس، اکنون سینه‌ام سرشار از رازها شده و آن را حفظ کرده‌ام و گاهی از نوع کارهایشان به میزان افسردگی آنان پی می‌برم و از آنها درباره روحیه‌شان سؤال می‌کنم. گاهی موارد مجسمه‌سازی هم در حاشیه قرار می‌گرفت و آنها برای مشاوره نزد من می‌آمدند. 
احساستان درباره آینده هنر در ایران چیست؟
متأسفانه به جز نقاشی، سایر هنرها به انحطاط رفته است. چنانچه هنرمند بخواهد کپی‌برداری کند، آن اثر فاقد ارزش هنری است. سوررئالیست‌ها می‌گویند کار در غیاب عقل به وجود می‌آید. هنرمند باید از خودسانسوری رها شود و اجازه سانسور آثارش را ندهد. چنانچه کار شما را دیگران نمی‌پسندند، نشان ندهید. می‌توانید آن را در گوشه‌ای بگذارید که کسی نبیند یا حتی آن را بشکنید. مهم تخلیه روحی و روانی است که انجام شود. هر آنچه در دل و ذهن دارید بنویسید، حتی اگر شده بعداً آن‌ها را پاره کنید. 
تا به حال هنرمندان هر سبکی را که وجود داشته پیموده‌اند. آنها به تازگی به سراغ هنرهای مفهومی رفته‌اند. درک اینگونه هنرها دشوار است. خوشبختانه ایرانی‌ها و شرقی‌ها در زمینه هنر غنی هستند و می‌توانند حرفی برای گفتن داشته باشند. اما مشکل همیشگی هنر در این است که به جز تعدادی از فعالان این عرصه، هنرمندان هیچگاه توانگر نشده‌اند. این در حالی است که همواره مضامینی به ذهن هنرمندان خطور می‌کند که انسان‌های عادی از درک آنها عاجز هستند. 
به عنوان یک هنرمند و صاحب‌نظر، شما آینده اجتماعی ایران را چگونه می‌بینید؟ 
خوب است، ما استعدادهای درخشانی داریم. منتها بایستی امکانات فراهم شود. چنانچه بخواهیم کار حرفه‌ای انجام دهیم، احتیاج به کارگاه، مصالح و پشتوانه داریم. به طور مثال اگر از کمال‌الملک حمایت مادی نمی‌شد، شاید او قادر به انجام آثار گرانمایه‌اش نبود. چه خوب است اگر در هر یک از ادارات ما یک کارشناس صنایع دستی را استخدام کنند. نگاهی به راهروهای سرد ادارات ما بکنید. همه آنها از آثار هنری تهی هستند. ارباب رجوع با مشاهده یک تابلو نقاشی خوب کمی از مشکلات خود را فراموش کرده و به ذهن خود آرامش می‌دهد. از سوی دیگر برای خیل عظیمی از هنرمندان نیز شغل ایجاد 
می‌شود.
با شنیدن این کلمات حس خود را بیان کنید:
آپارتمان: تنفر.
موسیقی سنتی: عاشقش هستم. 
بوق گوش‌خراش اتومبیل: منزجرم.
تلفن همراه: ساده‌اش خوب است، هوشمندش نه.
چکش: ابزار من.
شهیدان جنگ: برادرم هم یکی از شهداست. همه آنها قابل احترام‌اند. 
کوچه‌باغ‌های شیراز: زندگی.
موسیقی جاز غربی: هیچ تعصبی در مورد هیچ نوع موسیقی ندارم و همه آنها را گوش می‌دهم. 
میکل آنژ: استاد همه استادان. 
به عنوان آخرین سؤال در مورد مشکلات معیشتی هنرمندان بگویید.
من سالیان درازی حق‌التدریسی کار کردم و پس از رسیدن به سال‌های بازنشستگی متوجه شدم که تنها برایم هفده سال سابقه بیمه رد شده است و اکنون هفده روز در ماه از حقوق بازنشستگی استفاده می‌کنم. البته زیر پوشش بیمه هنرمندان هستم، اما تغییری در ماجرا ایجاد نشد و باید با همین مقدار دریافتی گذران زندگی کنم. این درست است که ما حق‌التدریسی کار کردیم، اما مطابق قانون مالیات از حقوقمان کسر شد. ما به جوانان این کشور خدمت کردیم و متأسفانه سال‌های زیادی برای ما حق بیمه پرداخت نشده است. حتی اگر حقوق سی روزه هم به ما پرداخت می‌شد، این مبلغ کفاف زندگی روزمره را نمی‌دهد. متأسفانه در جامعه ما این یک رویه نادرست است که در مواقع نیاز به سراغت می‌آیند و پس از گذشت ایام به فراموشی کامل سپرده می‌شوی. در ایام جوانی خیلی‌ها به من گفتند زندگی‌ات را روی هنر نگذار. اما با شور و علاقه‌ای که داشتم این کار کردم؛ چرا که عاشق هنر بودم. یکی از ثمرات هنر برایم این بوده که پس از گذشت سالیان دراز، دیگر چیزی را دوبُعدی نمی‌بینم و به بُعد سوم رسیده‌ام. زمانی بود که من هنر مجسمه را رها نمی‌کردم، اما در حال حاضر شرایط به گونه‌ای است که دستاوردهای این هنر من را در خود غرق کرده است. 
من همیشه به همه شاگردان و علاقه‌مندان هنر این را گفته ام؛ مادامی که با هنر درمی‌آمیزید هرگز تنها نخواهید ماند.

تاکنون نظری برای این خبر ثبت نشده است!
ثبت نظر جدید
نام و نام خانوادگی  

آدرس ایمیل    

متن نظر  

کد امنیتی