[ فردا را به امروز می آوریم ]
  • آخرین شماره ۷۰۷
  • دوره جدید

کافه کتاب- فاطمه قاسمی پور، روزنامه شیراز نوین

آن‌ها با شاعری که خیلی دوستش داشتند بد  تا کردند

مجتبا هوشیارمحبوب؛ چشمه: ۱۳۹۵
هواپیمایی بلند می‌شود، خودرویی در حال حرکت است، دانش‌آموزی تحصیل می‌کند... نوک درخت‌های بلند محوطه خانه با هر باد ملایمی تکان می‌خورد، سکوت همیشگی شهرک لای شاخه‌ها گیر کرده است و من در این لحظه کوچک‌ترین فکر دیوانه کننده‌ای در مورد هیچ امری ندارم که پدرم با مشت دهانم را پر از خون می‌کند.   
صورتم گرم می‌شود... داغ... خون را در دهانم مزه می‌کنم... خوشم هم می‌آید. وقتی زبانم را می‌چرخانم طعم سرد دندانی را که افتاده است، می‌چشم. هرچه تو دهانم هست را می‌ریزم توی مشتم... به پدرم نگاه می‌کنم، انگار که بگویم خوب نگاه کن... می‌گویم با مامان هم این طوری حرف می‌زدی، نه! همین طوری با مشت و الکل. می‌گوید نه، ‌نه همیشه. و صورتش را با دست‌هایش می‌پوشاند... تکیه می‌دهد به دیوار و همان‌طور به همان شکل سقوط می‌کند، مثل هواپیمای بی‌سرنشینی که ترسی از سقوط ندارد. 

 

تاکنون نظری برای این خبر ثبت نشده است!
ثبت نظر جدید
نام و نام خانوادگی  

آدرس ایمیل    

متن نظر  

کد امنیتی