[ فردا را به امروز می آوریم ]
  • آخرین شماره ۷۸۴
  • دوره جدید

داستان و ریشه ضرب‌المثل‌های فارسی، روزنامه شیراز نوین

چاه‌کن ته چاه است  

عبارت بالا ترجمه فارسی عبارت: من حفربثراً لاخیه، وقع فیه، منتسب به حضرت علی ابن ابی طالب(ع) است که نیازی به ریشه و علت تاریخی ندارد؛ اما چون واقعه جالبی این عبارت آموزنده را بر سر زبان‌ها انداخت و دوراندیشی سرور متقیان را در انشاد و انشای کلمات قصار مدلل داشت، لذا بی‌مناسبت نیست به آن واقعه تاریخی اجمالاً اشاراتی رود. 
المعتصم بالله خلیفه عباسی با مردی از اعراب بادیه طرح دوستی ریخت و ازمصاحبت با او لذت می‌برد. خلیفه را ندیمی بود که متأسفانه از صفت مذموم و نکوهیده حقد و حسادت بی‌نصیب نبود. ندیم موصوف وقتی از جریان دوستی و علاقه مفرط خلیفه نسبت به عرب بادیه‌نشین آگاه شد، عرق حسادتش بجنبید و تدبیری اندیشید تا بدوی بیچاره را به گناه صفای باطن و صافی ضمیرش از چشم خلیفه بیندازد و از سر راه منافع و مصالح خویش بردارد. 
پس با عرب بدوی گرم گرفت و روزی او را به خانه خود خواند تا ساعتی را فارغ از اشتغالات زندگی، به صرف ناهار و گفت و شنود بپردازند. ندیم مورد بحث قبلاً به آشپزش دستور داده بود که در غذای بدوی سیر زیادی ریخت و چون بدوی از آن غذا خورد، قهراً دهانش بوی سیر گرفت. 
ندیم نابکار که از تقرب و مصاحبت بدوی با خلیفه رنج می‌برد و می‌خواست این گرمی اشتیاق به سردی و برودت گراید، لذا با قیافه حق به جانب به او گفت: «چون سیر خوردی، زنهار که در مصاحبت با خلیفه دست بر دهان گیری و کمتر و دورتر حرف بزنی تا خلیفه از بوی زننده سیر متأذی نشود و احیاناً بر تو خشم نگیرد.» چون از یکدیگر جدا شدند، ندیم بی‌درنگ به حضور خلیفه شتافت و گفت: «این بدوی علیه ما که خود را در لباس دوستی جلوه می‌دهد و از خوان بی‌دریغ حضرت خلیفه همواره منتفع و برخوردار است، هم‌اکنون اظهار داشت که از بوی دهان خلیفه رنج می‌برد و به هنگام مصاحبت، گاه‌گاهی مجبور می‌شود جلوی دهانش را بگیرد تا متأذی و ناراحت نگردد. به راستی دریغ است از حضرت امیرالمومنین به اینگونه افراد جسور و بی‌ادب افتخار مصاحبت و مجالست بخشند!» 
خلیفه چون این سخن بشنید، بدوی را به حضور طلبید و از باب امتحان با او به گفتگو پرداخت. آن بیچاره پاکدل و از همه‌جا بی‌خبر که نصیحت ندیم را به حسن نیت و کمال خیرخواهی تلقی کرده است دست بر دهان گرفت تا مانع از سرایت بوی دهانش شود و خلیفه را متأذی نکند؛ ولی خلیفه معتصم با سابقه ذهنی قبلی این عمل و رفتار بدوی را حمل بر انزجار و اشمئزازش از بوی دهان خویش کرد و صدق قول و ادعای ندیم را مسلم دانسته، بدون آنکه حرفی بزند و در پیرامون قضیه توضیح بخواهد رقعه‌ای برداشت و روی آن نوشت: «به محض رؤیت این نامه، گردن آورنده کاغذ را بزن. والسلام.» 
آن گاه رقعه را مهر کرده سرش را بست و با قیافه متبسم به دست بدوی داد و گفت: «فوراً حرکت کن و این نامه را به فلان حاکم برسان.» عرب بدوی زمین ادب را بوسیده به جانب مقصد روان گردید. 
ندیم موصوف که در بیرون دارالخلافه منتظر بود تا از نتیجه تفتین و سعایت خود آگاهی حاصل کند، بدوی را دید که به سرعت از دارالخلافه خارج شده به جانبی روان است. پرسید: «به کجا می‌روی؟» جواب داد: «خلیفه را از طرز عمل و ادب من خوش آمد و این نامه را که نمی‌دانم در آن چه نوشته به من داده است تا به فلان حاکم برسانم.» 
ندیم طماع که غالباً شاهد و ناظر صله و انعام گرفتن عرب بدوی از خلیفه بود، با خود اندیشید که حتماً تیر سعایتش به سنگ خورده، نه تنها خلیفه خشمگین نگردیده بلکه وی را با این نامه به نزد حاکم موصوف فرستاده تا صله و انعام شایسته دریافت کند! پس به بدوی گفت: «نامه خلیفه را به من بده تا من به حاکم برسانم؛ زیرا وسیله و مرکوب من برای رساندن نامه مجهزتر و سریع‌تر است.» بدوی پاک سرشت بدون آنکه توهم و تردیدی به خود راه دهد، نامه را به او داد و خود در شهر بغداد می‌گشت تا ندیم بازگردد و امتثال امر را به سمع خلیفه برساند. ندیم بدجنس به طمع جیفه دنیا به جانب حاکم و به کام مرگ شتافت و به سزای عمل خویش رسید؛ اما خلیفه معتصم که چند روزی از ندیمش بی‌خبر بود و از عاقبت کار عرب بدوی هم اطلاعی نداشت، جریان را جویا شد. به عرض رسانیدند که از ندیم خبری ندارند، ولی اعرابی بدوی همه روزه در خیابان‌های بغداد قدم می‌زند. خلیفه در شگفت شد و بدوی را خواست و ماجرای نامه و انجام مأموریت را استفسار کرد. بدوی جریان قضیه را کماهوحقه معروض داشت و خلیفه از او پرسید: «بگو ببینم کجا دهانم بوی بد می‌دهد که تو از آن متأذی هستی؟» بدوی جواب داد: «مگر کسی چنین مطلبی گفته است؟» خلیفه گفت: «غیر از تو کسی نگفته و ندیم هم شهادت داده است». به علاوه، چه دلیلی بالاتر از این که در مکالمه با من دست را جلوی دهان و بینی گرفتی و از نزدیک شدن به من احتراز می‌جستی؟ عرب بدوی چون این سخن بشنید، به قصد و نیت سوء ندیم در مورد مهمانی و خورانیدن غذای سیردار واقف شد و آنچه را در منزل ندیم گذشت به سمع خلیفه رسانید و خلیفه چون به خبث طینت ندیم پی برد که چه دام مهیبی در پیش پای بدوی بی‌گناه نهاد و بالمال خود در دام خدعه افتاد، پس از قدری تأمل گفت: من حفر بثراً لاخیه، وقع فیه. یعنی هر کس برای برادرش چاه بکند، مالا خود در آن چاه می‌افتد. پس عرب بدوی را بیشتر از پیش مورد تفقد و نوازش قرار داد و عبارت بالا بر اثر این واقعه، در میان اعراب و ترجمه فارسی آن در میان ایرانیان به صورت ضرب‌المثل درآمد.

تاکنون نظری برای این خبر ثبت نشده است!
ثبت نظر جدید
نام و نام خانوادگی  

آدرس ایمیل    

متن نظر  

کد امنیتی