[ فردا را به امروز می آوریم ]
  • آخرین شماره ۶۸۳
  • دوره جدید

کافه کتاب- فاطمه قاسمی پور، روزنامه شیراز نوین

اندکی سایه

احمد بیگدلی؛ چشمه: ۱۳۹۵
ایستاده بودم کنار ده سالگی‌ام و مرغابی‌های تپیده در قیر را نگاه می‌کردم.
ـ کدام مرغابی‌ها را می‌گویی مادر؟
رفتم روی بلندی خاکریز و نشانش دادم: یک دسته مرغابی که شب‌های مهتابی می‌آیند و از روی دریاچه قیر می‌گذرند.
ـ لابد می‌روند گرمسیر.
ـ اما مهتاب گولشان می‌زند مادر.
مادرم اخم کرد و نگاهش را دوخت به سطح صیقلی سیاه که بوی نفت سوخته می‌داد. نالید: روز واویلا، صحرای محشر.
مادر چهره‌اش آبی بود، آبی روشن. آنقدر روشن که می‌شد سیالی قطره‌های اشک را که راه باز کرده بود روی گونه‌ها، در انعکاس زلالی نور دید. با گوشه چارقد، اشک‌هایش را گرفت. خم شد روی خاکریز و فاتحه خواند برای ده‌ها مرغابی که در قیر تپیده بودند...

تاکنون نظری برای این خبر ثبت نشده است!
ثبت نظر جدید
نام و نام خانوادگی  

آدرس ایمیل    

متن نظر  

کد امنیتی