[ فردا را به امروز می آوریم ]
  • آخرین شماره ۸۲۸
  • دوره جدید

یادداشت- مریم نوذری

همیشه نزدیک نوروز حال‌وهوای همه عوض می‌شد. پدرها و مادرها دست بچه‌هایشان را می‌گرفتند و راه می‌افتادند برای خرید لباس و میوه و شیرینی عید.... یادش بخیر، چقدر لذت داشت وقتی همه با هم می‌رفتیم و هر چه می‌خریدیم با سلیقه همه‌مان بود. خیلی وقت است که دیگر این‌جور نیست. پدر و مادر که اصلاً حوصله خرید برای خودشان را هم ندارند و بچه‌ها هم با دوستانشان می‌روند یا تنهایی. 
وقتی قرار می‌شود مطلبی نوشته شود، باید تمام سعی‌مان رو بکنیم تا آنقدر از خوبی و خوشی بنویسیم که هرکس این مطلب را می‌خواند، دلش شاد بشود. اما من می‌گویم نمی‌شود همیشه شاد نوشت، بعضی وقت‌ها باید چیزی بنویسیم که واقعیت است و تلخ، شاید تکانی بدهیم به ذهن و دل بقیه... 
چندین سال است که سال نو را در دارالرحمه، سر خاک پدرم با خانواده تحویل می‌کنیم و نه تنها ما، خیلی‌ها می‌آیند که آنجا سال را نو می‌کنند. می‌آیند پیش کسانی که شاید قبلاً آن‌جور که باید قدر بودنشان را ندانستند یا حتی دانستند، ولی خب دیگر نیستند. حالا حرف کلی، واقعاً چرا همه چیز عوض شده.... چرا هرچی جلوتر می‌رویم بیشتر و بیشتر عوض می‌شویم و همه از هم فاصله می‌گیریم و دورتر می‌شویم... چرا بد همدیگر را می‌خواهیم و به جای اینکه از پیشرفت هم خوشحال بشویم، با حسادت خودمان برای بقیه هم کارشکنی می‌کنیم. مگر ما از نسل همان پدر و مادرهای قدیم نیستیم که با هم اتحاد داشتند و همه به هم عشق می‌دادند... آنقدر همه‌مان برای کارهای اشتباهی که می‌کنیم و برای اثبات خودمان به بقیه دروغ می‌گوییم که جای کلمه دروغ و راست را با هم عوض کردیم و این دروغ را راست می‌دانیم. جوری شده دنیا که به هیچ شخصی نمی‌شود اعتماد کرد. می‌گویند عینک بدبینی و سیاهت را از روی چشم‌هایت بردار. خواستم امتحان کنم و عینکم را برداشتم، ولی جز آدم‌های رنگی چیزی ندیدم. آنقدر رنگ‌ها زیاد بود که عینکم را دوباره زدم و گفتم همین دنیای یکرنگ پشت عینکم راحت‌تر است.
ای کاش در سال جدید همه‌مان برگردیم به همان گذشته‌های خوب و صمیمی که هیچ دلی تنها نماند و غم و حسرت نداشته باشد.

 

تاکنون نظری برای این مطلب ثبت نشده است!
ثبت نظر جدید
نام و نام خانوادگی  

آدرس ایمیل    

متن نظر  

کد امنیتی