[ فردا را به امروز می آوریم ]
  • آخرین شماره ۷۹۹
  • دوره جدید

اندراحوالات کاسبی های موقت شب عید - حاجی‌فیروزهای میلیونر

 خیابان تقریباً قفل است و ماشین‌ها آرام حرکت می‌کنند و در این‌همه شلوغی شب عید، حاجی‌‌فیروز جوان مشغول کاسبی است. 
روزهای آخر اسفندماه خیابان‌های شهر پر می‌شود از حاجی‌فیروزهایی كه در خیابان‌ها و پیاد‌ه‌روها، تنبك به دست می‌گیرند و می‌رقصند و می‌خوانند. پشت چراغ‌ قرمزهای خیابان‌های ستارخان، ملاصدرا، زند، سینما سعدی و پارامونت. اما هیچ كدام از آنها نیامده‌اند تا با رقص و شادی، نوید آمدن بهار را بدهند. می‌آیند و توی چشمت نگاه می‌كنند و می‌گویند: «ارباب خودم چرا نمی‌خندی؟» تعدادی از آنها كودكانی هستند كه پیش از این نیز در خیابان‌ها و سر چهارراه‌ها كودكی‌شان را به حراج گذاشته‌اند. جوانانی كه اسفند دود می‌كنند و زن‌های كولی كه بچه به كول، لباس‌های حاجی‌فیروز را به تن كرده‌اند و «حاجی‌فیروزه» شده‌اند. لباس‌های قرمز و یك‌دستش از دور پیداست. می‌زند و می‌خواند و پیش می‌رود. همراه با صدای حلقه‌های توی دایره‌اش، بدنش را حرکت می‌دهد. دختربچه در خیابان دست پدرش را رها می‌كند و حاجی‌فیروز را با دست دیگرش نشان می‌دهد و به سمتش می‌دود. می‌گوید: بابا عمونوروزه!... پدر از سر بی‌حوصلگی لبخندی می‌زند و می‌گوید: آره بابا، عمونوروزه. دست می‌كند توی جیبش و اسكناس 1000تومانی را بیرون می‌آورد و می‌دهد به عمونوروز. مرد دوباره دست دختربچه را می‌گیرد و در كنار نگاه‌های بی‌حوصله زن، سه‌تایی دور می‌شوند. چشم دختربچه همچنان به دنبال عمونوروز است و برایش دست تكان می‌دهد. عمونوروز شاد و سرخوش دوباره می‌رقصد و می‌خواند. زیر آن همه سیاهی نمی‌شود فهمید چند سال دارد، اما چشم‌های روشن و براقش می‌گوید كم سن و سال است. می‌پرسم چند سالت است؟ جواب نمی‌دهد و در عوض با صدای بلندتر می‌رقصد و می‌خواند. انگار جز این، زبان دیگری برای ارتباط با آدم‌های اطرافش بلد نیست. می‌پرسم هر سال قبل از عید حاجی‌فیروز می‌شوی؟ می‌گوید: نه، امسال اولین باره. با پسر دایی‌هام با هم هستیم. روزها در خیابان‌ها پخش می‌شویم و شب‌ها با هم كار می‌كنیم. آن‌ها سال‌های قبل هم می‌آمدند، اما من امسال به جمعشان اضافه شدم. او 16ساله است و تحصیلاتش تا سوم راهنمایی است. می‌گوید: چند سال در تولیدی‌های شلوار كار كردم. امسال دو ماه قبل از عید بیكار شدم. حالا با پسردایی‌هام اومدم حاجی‌فیروزی. می‌پرسم برای اولین بار وقتی صورتت را سیاه كردی و رفتی بین مردم چه احساسی داشتی؟ می کوید: اولش خیال می‌كردم همه حواسشان به من است. خب این‌طوری هم بود. اما می‌دانستم صورتم سیاه است و كسی نمی‌بیندم. می‌پرسم خب عمونوروزها كه آدم‌های بدی نبودند، چرا خجالت می‌كشیدی؟ می‌گوید: آن عمونوروزها واقعی بودند. ما مجبوریم خودمان را این شكلی درست كنیم تا شب عید یك چیزی دست‌مان را بگیرد. می‌پرسم هر روز چقدر درآمد داری؟ می‌گوید هر روز با روز قبل فرق می‌كند. در خیابان‌ها و پشت چراغ قرمزها مردم ما را می‌بینند و خوشحال می‌شوند، همین باعث می‌شود بیشتر كمك كنند. اما بعضی‌ها هم می‌گویند دوباره عید شد و سروكله اینها پیدا شد. كم‌كم می‌خواهد برود. دوباره تنبكش را دستش می‌گیرد و شروع می‌كند به آواز خواندن و رقصیدن. این یكی تنبك كوچكش را در دست‌های كوچكش گرفته و سیاهی صورتش میان چراغ‌ها و شلوغی شب‌ گم شده است. قدم به قدم راه می‌رود و به فریادهای بی‌رمقش ریتم می‌دهد و می‌خواند. پلك زدن‌هایش را نمی‌شود دید. مردمك‌های سیاه و بزرگ چشم‌هایش تفاوتی میان باز و بسته شدن چشم‌هایش نمی‌گذارد. جلوی ماشین‌ها می‌ایستد و برایشان می‌خواند. گاهی دست‌هایی از داخل ماشین‌ها دراز می‌شود و اسكناسی بیرون می‌آید، می‌اندازد در كیسه پارچه‌ای‌ كه با نخ به گردنش آویزان كرده و دوباره ماشین بعدی. اسمش احمد است. قبل از این، همراه با دوستانش سر چهارراه‌ها دسته‌جمعی فال می‌فروخته و تكدی‌گری می‌كرده. حالا چند روز است كه در لباس حاجی‌فیروز در شهر می‌چرخد و به قول خودش نان جمع می‌كند. پدر و مادرش شب‌ها منتظرند تا دست پر به خانه برگردد. خانه‌اش در یكی از خیابان‌های اطراف شوش است. می‌گوید: بعضی از دوستانم در همین لباس، موادفروشی می‌كنند. بعضی از آنها هم درآمدشان خیلی از ما بهتر است.
حاجی‌فیروز دانشجو
25سال بیشتر ندارد. دانشجو است و سه سال است كه از شهرستان آمده است. می‌گوید دوسال است كه برای تأمین هزینه تحصیلش، نزدیكی‌های عید لباس حاجی‌فیروز را می‌پوشد و در شهر می‌چرخد. می‌گوید: همین كه زیر این چهره سیاه شده كسی نمی‌شناسدت خوب است. هم فال است هم تماشا. می‌پرسم قبل از اینكه خودت بیایی و لباس حاجی‌فیروز را به تن كنی، تصورت از حاجی‌فیروز چی بود؟ می‌گوید: قدیم‌ترها حاجی‌فیروزها می‌آمدند تا مردم را خوشحال كنند و خبر آمدن عید را بدهند؛ اما حاجی‌فیروزهای امروزی در خیابان‌ها می‌چرخند تا هزینه زندگی‌شان را دربیاورند. بالاخره شب‌های عید است و مردم تا ما را می‌بینند، همان لبخندی كه بر لبشان می‌نشیند باعث می‌شود دست توی جیبشان ببرند و كمك كنند. بچه‌های خارجی تا بابانوئلشان را می‌بینند خوشحال می‌شوند كه برایشان سوغاتی آورده؛ اما بچه‌های الآن وقتی بزرگ شدند، حاجی‌فیروزهایی را به خاطر می‌آورند كه سر میدان‌ها و چهارراه‌ها تكدی‌گری می‌كنند. حاجی‌فیروزهایی كه در تلویزیون می‌بینند با آن‌هایی كه اطرافشان است، زمین تا آسمان فرق می‌كند. تفاوت این حاجی‌فیروز با بقیه این است كه شعرهایش را به زبان تركی می‌خواند. غم عجیبی در صدایش است. حاجی‌فیروز 25ساله در خصوص تهیه لباس مورد استفاده برای کار خود گفت از یک شلوار گرم‌کن قرمز به همراه پیراهن هم‌رنگ آن استفاده می‌کند و با جلیقه مشکی و کلاه مقوایی، خود را به حاجی‌فیروزهای شهر شبیه می‌کند و در طول انجام کار، روی خود را سیاه می‌کند.
كو حاجی‌فیروز قدیم
پرفسور حسین باهر، رفتارشناس اجتماعی درباره تغییر ماهیت حاجی‌فیروزهای امروزی می‌گوید:حاجی‌فیروز سمبل یك انسان آزاد بوده است. او همراه با غلامش در روزهای آخر سال به شادمانی می‌پرداخته و گاهی اوقات طنزی می‌گفته كه دیگران را به خنده وامی‌داشته است. او سمبل شادمانی‌های پیش از عید است. حالا آن انسان فخیم با لباس فاخر به انسانی تبدیل شده كه لباس‌های مندرس می‌پوشد و در شهر به تكدی‌گری می‌پردازد. او چهره‌ای میان‌سال داشته، اما حاجی‌فیروزهای امروزی نه جنسیت دارند و نه سن و سال. آنها به شادی تظاهر می‌كنند و در شهر می‌چرخند. شرایط زندگی، آنها را مجبور به این كار كرده است. بسیاری از این كودكان با خطرهای جانی مواجه هستند. چند شب پیش در نزدیكی یكی از چهارراه‌ها، یكی از این كودكان با ماشین تصادف كرده بود؛ اما با وجود زخم روی پایش دست از تكدی‌گری برنداشت و به كار خود ادامه داد. اینها تصویرهای خوبی برای نشان دادن چهره شهر ما نیست. باید برای چنین بچه‌هایی كار فراهم كرد و برخوردی از جنس پدرانه نمود. این وظیفه نهادهای فرهنگی است كه به این مسئله حساسیت نشان دهند و مسئولان را وادار كنند وجهه این اسطوره ملی به این شكل در ذهن نسل امروز نقش نبندد. همچنین، دولت نباید اجازه دهد چهره این اسطوره فرهنگی ما به دست متكدیان جامعه از بین برود. متولیان جامعه باید از یك سو جلوی این پدیده را بگیرند و از سوی دیگر، به دنبال چاره‌سازی برای این مسئله باشند.

تاکنون نظری برای این مطلب ثبت نشده است!
ثبت نظر جدید
نام و نام خانوادگی  

آدرس ایمیل    

متن نظر  

کد امنیتی